نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

برف روی پشت بام‌ها!

برف روی پشت بام‌ها!

رفتم بالای پشت‌بام و دیدم حاج‌آقا ابوترابی علاوه بر پشت‌بام منزل ما، برف پشت‌بام چند خانه اطراف و همسایگان ما را نیز ریخته‌اند...
تو بمان و شاهد باش

تو بمان و شاهد باش

پسرم گفت مادر از بس برایم آیت‌الکرسی خوانده‌ای، من مانده‌ام و همه‌ی دوستانم شهید شده‌اند. گفتم مگر حتما باید شهید بشوی؟ تو بمان و شاهد باش. گفت مادر، شهادت یک لذت دیگری دارد...
تاول‌هایی که عجیب مداوا شد

تاول‌هایی که عجیب مداوا شد

شهيد "عباس بابايی" با آن آب، سرش را شست و شو داد. او معتقد بود که تاول‌های سرش مداوا خواهد شد. چند روز از ماجرا نگذشته بود که همه تاول‌های سرش مداوا شد...
خدا را ارزان فروختی!

خدا را ارزان فروختی!

در عالم خواب برادر شهیدم "ناصر ذوالقدر" را دیدم که به سنگر ما آمده، در حالی که بسیار عصبی و ناراحت بود و یک جورایی انگار با من قهر کرده است، گفتم: چته، چرا ناراحتی؟ گفت: تو خدا را ارزان فروختی!...
امروز عاشوراست!

امروز عاشوراست!

مشغول دیده‌بانی آرایش تانک‌های دشمن بودم که متوجه شدم، صورتم داغ شده به کنار دستم نگاه کردم، «محسن» را ندیدم به پشت سر برگشتم دیدم گلوله‌ی تانک، سر «محسن» را برده و خون گرم اوست که به صورتم پاشیده شده است...
هفت عراقی دستمال به دست

هفت عراقی دستمال به دست

پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد قزوین، همزمان با سالروز ولادت شهید "مهدی ربیعی"، خاطره‌ای شنیدنی از این شهید گرانقدر با عنوان «هفت عراقی دستمال به دست» را برای علاقمندان منتشر کرد.
پربحث ترین عناوین