نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

کرامات شهیدان؛(99) مگر بسیجی ها می گذارند ما شهید شویم

کرامات شهیدان؛(99) مگر بسیجی ها می گذارند ما شهید شویم

قبل از عمليات بدر که برای ديدار با مرادمان حضرت امام خميني عازم تهران بودیم، همه فرماندهان بودند...
کرامات شهیدان؛(98) حضرت زهرا به ما سر مي زد

کرامات شهیدان؛(98) حضرت زهرا به ما سر مي زد

یكي از بچه هاي محل كه همراه ابراهيم به جبهه آمده بود در ارتفاعات بازي دراز به شهادت رسيد و پیكرش در همان جا ماند. ابراهيم هادی وقتي مطلع شد، خيلي تلاش كرد به سمت ارتفاعات برود، اما ولي به علت حساسيت منطقه و حضور نيروهاي دشمن، فرماندهان اجازه چنين كاري را به او ندادند. ابراهيم هم روي حرف فرماندهي چيزي نگفت و از آن اطاعت كرد.
کرامات شهیدان؛(97) در اولین عملیات شهید می شوم

کرامات شهیدان؛(97) در اولین عملیات شهید می شوم

يک ماه از مفقود شدن ابراهيم مي گذشت. بچه هايي كه با ابراهيم رفيق بودند، هيچكدام حال و روز خوبي نداشتند. هر جا جمع مي شديم، از ابراهيم ميگفتيم واشك مي ريختيم...
کرامات شهیدان؛(96)ما تو را دوست داريم

کرامات شهیدان؛(96)ما تو را دوست داريم

خيلي از بچه ها داستان ها و حماسه آفريني هاي او را در عمليات ها تعريف ميكردند كه همه آن ها با توسل به حضرت صديقه طاهره(س) انجام شده بود...
کرامات شهیدان؛(95)زمان شهادتت نزدیک است

کرامات شهیدان؛(95)زمان شهادتت نزدیک است

شهيد اصغر وصالي چریك ماهر و زبده ای بود. برادر او اسماعيل كه 40 روز زودتر از او شهيد شده بود، شبي به خواب اصغر آمد و او را از شهادتش مطلع كرد...
کرامات شهیدان؛(94)شما می توانی فرمانده تیپ بشوی

کرامات شهیدان؛(94)شما می توانی فرمانده تیپ بشوی

يک روز در منطقه جلسه داشتيم. چند نفر از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند. بعد از مقدماتي یکی از آنها به عبدالحسين گفت: حاجي، برايت خواب هايي ديده ايم