وصیت نامه شهید محمدجعفر مردعلی
محمدجعفر مردعلی، پنجم تیر ۱۳۴۵، در روستای شیرازک از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش نقدعلی، کارگر کارخانه شیشه‌سازی بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و هشتم تیر ۱۳۶۱، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به کمر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
به گزارش نوید شاهد قزوین:
وصیت نامه شهید محمدجعفر مردعلی

ملت قهرمان! بیدار باشید

نمی دانم با چه زبانی از تو -ای معشوق، ای خالق، ای بخشاینده ی گناهان، ای آمرزنده و مغفرت کننده و ای آن که مرا به نظر لطف بخشیدی و به من اجازه ی ورود به جمع شهیدان راهت را دادی!- تشّکر کنم و پیشانی بر خاک سایَم و عبادت تو را بجا آورم و پا به عرصه ی عاشقانت نِهَم.
ای مادر بزرگوار! شهادت من تولد و آغازی شیرین و دل انگیز و از مرگ به زندگی درآمدن است؛ پس در سوگ من مَنشین که خداوند مرا خواست و من توانستم با اهدای خون ناچیزم، گناهان بزرگ خودم را -اگر خدا بخواهد و قلم عفو کشد- از پَرده ی زندگی کنار زَنم.
ای ملت قهرمان! باید بگویم بیدار باشید که خداوند چه نعمتی را به شما عنایت فرموده است، که جز به خواست خودش و طلب شما نبود.
همان نعمتی که در جماران پرتوافشانی می کند و نایب بر حق امام زمان(عج) است.
همان خمینی بت شکن و همان پیر جمارانی که شور شهادت را به ما آموخت؛ درود خدا بر او باد که راه انبیا را به حقیقت به خلق آموخت.
مادر گرامی و ای مادری که پرورش دهنده ی نهالی برای خداوند بودی! من ورق آرزوهای خودم و تو را -که برای من امیدها و آرزوهای زیادی داشتی- با خون خود امضا می کنم.
مادر! می دانم که تو بسیار در راه آسایش من کوشش کردی و مُتحمّل رنج ها و سختی ها شدی؛ اما تو را به خدایت قسم می دهم، حلالم کن که خداوندْ بهترین آمرزندگان است.
برادر! خواهش مرا بپذیر و راه خدا را در پیش گیر و به ریسمان محکم الهی چنگ زن که در دامِ مرگ ذلت بار فرو نروی؛ من شهادت را به یقین پذیرفتم و قلبم را آماده ی پذیرشش کردم؛ بر نفس درونیت غلبه کن، که بزرگترین دشمن توست؛ قدرتت را در راه خدا به کار انداز که بهترین نیروی اسلام باشی؛ هر سخنی می گویی، برای مبارزه با نفس و کشش های نفسانی خودت باشد؛ محک خویش را عقل خویش قرار ده، که خداوند از تو راضی باشد.
سفارشی هم دارم که جامه ی عمل بپوشانید؛ موقعی که مرا می بَرند، دست هایم را از تابوت بیرون بگذارید تا منافقان و کفار بدانند چیزی از دنیا نَبُردم؛ چشم هایم را باز بگذارید تا منافقان کوردل بدانند با دیدی روشن و پذیرش کافی به سوی الله شتافتم.
پدر و مادرم! لبخند بزنید تا منافقان بدانند در راه خدا، دادن فرزند ناراحتی ندارد.

منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده