معرفی کتاب | «هوای سرد تیرماه»

معرفی کتاب | «هوای سرد تیرماه»

کتاب «هوای سرد تیرماه»، خاطرات شهید «صفرعلی یوسفی» از زبان همسر این شهید بزرگوار است که سال جاری در یکصد و ۵۴ صفحه به چاپ رسیده است.
معرفی کتاب «قزوین ۵۷»|مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی

معرفی کتاب «قزوین ۵۷»|مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی

کتاب «قزوین ۵۷»، مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی است که فجر ۵۷ قزوین را قالب عکس روایت می‌کند.
برشی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» | من کجا و شهادت کجا؟

برشی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» | من کجا و شهادت کجا؟

در قسمتی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» که زندگینامه و مجموعه خاطرات خواندنی شهید «حسن حسین‌پور» است، می‌خوانید: «از حرف‌هایش خیلی نگران شدم حتی تصور اینکه روزی حسن در کنارم نباشد مرا می‌ترساند کم مانده بود گریه‌ام بگیرد تا حال من را دید منو دید خندید و گفت خانم جان چرا ناراحت شدی؟ بادمجون بم آفت نداره من کجا و شهادت کجا؟ ...»
برشی از کتاب «علی بیست بیست»|در اطاعت از رهبری با کسی تعارف نداشت

برشی از کتاب «علی بیست بیست»|در اطاعت از رهبری با کسی تعارف نداشت

در قسمتی از کتاب «علی بیست بیست» که برگرفته از زندگانی شهید «علی میوه‌‏چین» است، می‌خوانید: «علی مطیع بی‌چون و چرای ولایت بود، تداوم انقلاب را فقط در پناه ولایت و تحقق دستورالعمل‌ها و رهنمود‌های آن می‌دانست و در بحث اطاعت از فرامین رهبری با هیچ‌کس تعارف نداشت ...»
برشی از کتاب «بی‌قرار» | امام را ندید

برشی از کتاب «بی‌قرار» | امام را ندید

در قسمتی از کتاب «بی‌قرار» که برگرفته از زندگانی شهید «حجت‌الله صنعت‌کارآهنگری‌فرد» است، می‌خوانید: «یک روز که آمده بود خانه ما گفت: خوش به حال آن‌هایی که رفتند و امام را ندیدند. ما که رفتیم، ولی موفق نشدیم او را ببینیم. لیاقتش را نداشتیم ...»
برشی از کتاب «ماندگاران»|سفر آخر!

برشی از کتاب «ماندگاران»|سفر آخر!

در قسمتی از کتاب «ماندگاران» که مجموعه نفیس ۵۰ عکس و خاطره مرتبط با شهدای استان قزوین است، می‌خوانید: «شهید احمد الهیاری فرمانده گردان بود و من هم جانشین ایشان. او دقیقا فهمیده بود که این سفر، سفر آخرش است. در آرامش کامل نشسته و در حال نوشتن وصیت‌نامه است».
برشی از کتاب «با چشمان باز»|هر جا که بوی اخلاص می‌آمد پیدایش می‌شد!

برشی از کتاب «با چشمان باز»|هر جا که بوی اخلاص می‌آمد پیدایش می‌شد!

در قسمتی از کتاب «با چشمان باز» که برگرفته از زندگانی شهید «سید علی‌اکبر (مصطفی) حاج‌سیدجوادی» است، می‌خوانید: «هر جا که بوی اخلاص می‌آمد پیدایش می‌شد. تشکیلات خاصی نبود که برای ما برنامه‌ریزی کند. همین‌طور ناخودآگاه به هم می‌رسیدیم ...»
برشی از کتاب «آخرین وداع»|با ریختن آب، دل ما هم ریخت!

برشی از کتاب «آخرین وداع»|با ریختن آب، دل ما هم ریخت!

در قسمتی از کتاب «آخرین وداع» که روایتی از خاطرات آخرین وداع ۷۲ مادر شهید با فرزندان‌شان است، می‌خوانید: «مرخصی آخرش که تمام شد توی حیاط جمع شده بودیم تا با او وداع کنیم. خواهرش برای او یک لیوان آب آورد، اما قبل از اینکه عمران آب را بگیرد. لیوان شکست و آب ریخت. با ریختن آب دل ما هم ریخت».
برشی از کتاب «آیت‌الله باریک‌بین در دفاع مقدس» | آتش زدن خانه!

برشی از کتاب «آیت‌الله باریک‌بین در دفاع مقدس» | آتش زدن خانه!

در قسمتی از کتاب «آیت‌الله حاج شیخ هادی باریک‌بین در دفاع مقدس» که روایت خواندنی خاطرات این عالم گرانقدر است، می‌خوانید: «یک شب از شهربانی به حاج‌آقا زنگ زدند گفتند اینجا بمب دست‌ساز پیدا کردیم که عاملش شما هستید و حاج‌آقا را تهدید کردند که امشب خانه شما را آتش می‌زنیم ...»
برشی از کتاب «خوئینی» | خواستگاری!

برشی از کتاب «خوئینی» | خواستگاری!

در قسمتی از کتاب «خوئینی» که گذری بر زندگی و خاطرات شهید ابوالفضل خوئینی است، می‌خوانید:«پیش از رفتن به جبهه، مادرم برایش دختری را خواستگاری کرده بود و به رسم و عرف زمانه، قطعه‌ای طلا خریده بود تا ابوالفضل آن را به عروس هدیه بدهد. اما برادرم در آن روز، آن طلا را از مادرم قبول نکرد و به جای آن یک حبه قند از قندان آنان برداشت و در بشقاب عروس خانم گذاشت.»
بعدی 2 3 4 5 قبلی