دل یتیمان را شاد می‌کرد و در مرز، مردانه در برابر اشرار ایستاد
خاطره‌‌ای از شهید «مرتضی خادمی ماشاری»

دل یتیمان را شاد می‌کرد و در مرز، مردانه در برابر اشرار ایستاد

برادر شهید تعریف می‌کند: به گفته یکی از اقوام، ایشان که پدر نداشتند و در واقع یتیم بودند، از محبت و بخشندگی شهید مرتضی بسیار بهره‌مند می‌شدند. می‌گفتند؛ شهید مرتضی آن‌قدر بخشنده بود که هرگاه به دیدن ما می‌آمدند، به ما پول توجیبی و عیدی می‌دادند و ما را دلشاد می‌کردند؛ به‌گونه‌ای که غم نداشتن پدر را برای مدتی فراموش می‌کردیم.
در میدان نبرد با اشرار، مردانه ایستاد و شهید شد
زندگی‌نامه شهید «مرتضی خادمی ماشاری»

در میدان نبرد با اشرار، مردانه ایستاد و شهید شد

شهید «مرتضی خادمی ماشاری» از جمله جوانانی بود که در کنار تحصیل و تلاش برای کمک به خانواده، از همان سال‌های کودکی روحیه‌ای شجاع، قانع و حق‌طلب داشت. او پس از دریافت دیپلم رشته الکترونیک، در ۱۸ سالگی به نیروی انتظامی پیوست و خدمت خود را در مناطق مرزی سیستان و بلوچستان آغاز کرد. این سرباز رشید اسلام سرانجام نهم شهریور ۱۳۸۳، در منطقه مرزی پاسگاه ردیک ایرانشهر، هنگام درگیری با اشرار بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید و نامش در شمار شهدای مدافع امنیت این مرز و بوم ماندگار شد.
شش سال ایستادگی در جبهه؛ روایت یک رزمنده بسیجی
خاطرات شفاهی؛

شش سال ایستادگی در جبهه؛ روایت یک رزمنده بسیجی

جانباز سرافراز «عبدی کُر»، درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۱، با اینکه محصل بودم، به‌ عنوان داوطلب بسیجی برای حضور در جبهه نام‌نویسی کردم. پس از سه ماه حضور در جبهه، به خانه برگشتم و دیپلمم را گرفتم. سپس به مدت دو سال به عنوان سرباز و سه سال به‌ عنوان پاسدار افتخاری در جبهه حضور داشتم و در عملیات‌های والفجر مقدماتی، والفجر ۴ و والفجر ۸ شرکت کردم. در طول سال‌های حضورم در جبهه، چندین بار در معرض حملات شیمیایی قرار گرفتم و بر اثر موج انفجار نیز مجروح شدم. در مجموع، طی شش سال حضور در جبهه، به خوبی دریافتم که حضور رزمندگان، حضوری خالصانه و از سر ایمان و فداکاری بود.
شهیدی که دلش با امام بود و آرزویش پیروزی انقلاب اسلامی
خاطره‌‌ای از شهید «محمدحسین پوردلیر»

شهیدی که دلش با امام بود و آرزویش پیروزی انقلاب اسلامی

همسر شهید تعریف می‌کند: یادم می‌آید که از همان اوایل زندگی، همیشه فعالیت‌های مبارزاتی علیه رژیم ستم‌شاهی داشت. همیشه شاه و طرفدارانش را لعن و نفرین می‌کرد. به‌ خاطر شرایط آن زمان، مجبور بود بسیاری از کارهایش را مخفیانه انجام دهد؛ از جمله رساندن کتاب به دوستان، پخش اعلامیه‌ها و سخنرانی‌های امام(ره)، تا بتواند مردم را با اخلاق، رفتار و اندیشه‌های امام عزیزمان آشنا کند.
صوت | گفتگوی رادیویی با آزاده سرافراز «محمد هاشمی»

صوت | گفتگوی رادیویی با آزاده سرافراز «محمد هاشمی»

فایل صوتی حاضر شامل گفتگوی رادیویی با آزاده سرافراز دوران دفاع مقدس «محمد هاشمی» در برنامه رادیویی "راویان عشق" می‌باشد که به بیان خاطرات دوران اسارت خود پرداخته است . این برنامه با مشارکت معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان هرمزگان و گروه بسیج صدای مرکز خلیج فارس تهیه و از شبکه رادیویی این استان پخش گردیده است.
امام عزیزمان را مانند مردم کوفه تنها نگذارید
وصیت‌نامه شهید «صفر لقمانی»

امام عزیزمان را مانند مردم کوفه تنها نگذارید

شهید «صفر لقمانی» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: امام عزیزمان را مانند مردم کوفه تنها نگذارید و اگر توان جبهه رفتن را دارید به جبهه‌های حق علیه باطل بشتابید و همراه رزمندگان اسلام با کافران مبارزه کنید و اگر توان جبهه رفتن را ندارید در پشت جبهه با کمک‌های خود رزمندگان را یاری رسانید.
روایت یک حماسه در جبهه‌های میمک
زندگی‌نامه شهید «صفر لقمانی»

روایت یک حماسه در جبهه‌های میمک

شهید صفر لقمانی، متولد سال ۱۳۴۶ در روستای بادرک رودان، جوانی خوش‌رو، مهربان و متواضع بود که با آغاز جنگ تحمیلی به خدمت مقدس سربازی رفت و پس از گذراندن دوره آموزش نظامی، راهی جبهه‌های نبرد شد. او سرانجام در ۲۴ مرداد ۱۳۶۶، در منطقه عملیاتی میمک، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به‌شدت مجروح شد و پس از انتقال به بیمارستان ارتش، به شهادت رسید. از این شهید والامقام، دو فرزند پسر به یادگار مانده است.
«اسیر شدیم، اما تسلیم نشدیم»؛ روایت ۲۲ ماه مقاومت در چنگال بعثی‌ها
خاطره‌‌ای از آزاده سرافراز «حسن رحمانی»

«اسیر شدیم، اما تسلیم نشدیم»؛ روایت ۲۲ ماه مقاومت در چنگال بعثی‌ها

آزاده سرافراز «حسن رحمانی» از روزهای سخت اسارتش چنین روایت می‌کند: وقتی متوجه شدیم بسیجی‌ها را از ما جدا کرده‌اند و به آن‌ها آب و غذا نمی‌دهند، با هم قرار گذاشتیم تا زمانی که به بسیجی‌ها آب و غذا ندهند، وارد سوله‌ها نشویم. با وجود اصرار افسر عراقی، شرط گذاشتیم که از هر سوله دو نفر بیرون بمانند و برای ما خبر بیاورند. اسیر بودیم، اما در برابر ظلم و بی‌عدالتی تسلیم نشدیم.
«چشمامو بستن و منو داخل گودال انداختن»؛ روایتی تلخ از اسارت
خاطرات شفاهی؛

«چشمامو بستن و منو داخل گودال انداختن»؛ روایتی تلخ از اسارت

آزاده و جانباز سرافراز «اسماعیل نصیری»، از روزهای حضورش در جبهه و نحوه اسارتش چنین روایت می‌کند: با عشق و علاقه‌ای که به جبهه داشتم و به دلیل وطن‌دوستی و دفاع از ناموس وارد جبهه شدم. در یکی از عملیات‌ها داشتیم به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم که دیدم یکی از دستانم را احساس نمی‌کنم، نگاه که کردم دیدم داره همینجور خون میاد. پشت سرم را نگاه کردم و دیدم که سه سرباز عراقی به سمتم میان و من را اسیر کردند. یکی از سربازان عراقی با پوتین به کمرم زد و گفت اون بولدوزر برای کندن قبرت داره میاد، چشمامو بستن و منو داخل گودال انداختن. لحظه‌ای که در اسارت گفتند قرار است آزاد شویم. اصلاً باورمان نمی‌شد.
حجاب خود را حفظ کنید که مشت محکمی بر دهان امپریالیسم است
وصیت‌نامه شهید «فریدون انصاری»

حجاب خود را حفظ کنید که مشت محکمی بر دهان امپریالیسم است

شهید «فریدون انصاری» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: از تمامی خواهران می‌خواهم که حجابشان را حفظ کنند؛ زیرا حجاب آنان مشت محکمی بر دهان امپریالیسم است. از تمامی بچه‌ها، خصوصاً بچه‌های مسجد خودمان، می‌خواهم که همیشه به مسجد بروند و بیشتر فعالیت کنند.
بعدی 3 4 5 6 قبلی