نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

فقط برای خدا (9)

فقط برای خدا (9)

راه افتاد به دختر یکی از شهدا سربزند؛ پابرهنه. تا برایش کفش ببرند، رسیده بود.
فقط برای خدا (8)

فقط برای خدا (8)

باغبان اسم رئیس جمهوری آمریکا را گذشته بود روی سگش. وقتی فهمید، عصبانی شد. گفت: درسته که او دشمن ماست و ما قبولش نداریم، ولی یک انسانه؛ هیچ وقت اسم یک انسان را بر روی حیوان نگذار.
فقط برای خدا (7)

فقط برای خدا (7)

فرش کوچکی انداخت گوشه حیاط خانه پدری اش؛ توی آفتاب. پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد. دست و پیشانی اش را می بوسید و می گفت: همه دل خوشی من توی این دنیا، پدرمه.
فقط برای خدا (6)

فقط برای خدا (6)

در فرودگاه دمشق نماز جماعت خواندیم. نماز که تمام شد، یک نفر از پشت سر گفت نماز دوم را با تاخیر بخوانیم؛ حاج قاسم بود. یک گروه از اهل سنت می خواستند نماز جماعت بخوانند، جماعت ما مانع شان بود. می خواست اول اهل سنت نماز جماعت بخوانند که روی وقت حساسیت بیشتری داشتند.
فقط برای خدا (5)

فقط برای خدا (5)

ظرف غذایش که دست نخورده می ماند، وحشت می کردیم. مطمئن می شدیم به گروهانی در یک گوشه خط لشکر غذا نرسیده؛ این طوری اعتراض می کرد به کارمان. تا آن گروهان را پیدا نمی کردیم و غذا نمی دادیم به شان، لب به غذایش نمی زد. گاهی چهل و هشت ساعت غذا نمی خورد تا یقین کند همه غذا خورده اند.
فقط برای خدا (4)

فقط برای خدا (4)

با هم رفتیم به محل تولدش. همه جا را نشان مان داد و گفت: اگر روزی آقا به من اجازه بدهند از شغلم کناره بگیرم، حتما به روستا بر می گردم و دوباره کار پدرم را انجام می دهم. پدرم کشاورز بود؛ تمام این بوته ها را با دست خودش کاشت. دوست دارم برگردم و یک کار درآمدزا از همین بیابان که کسی برای آن ارزشی قائل نیست، برای جوان های روستا مهیا کنم.