وصیت نامه
محمد‌حسین ابراهیم‌زاده‌چگینی، یازدهم دی ۱۳۴۴، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش غلامرضا، پرنده فروش بود و مادرش مولود نام داشت. تا پایان سطح دوم در حوزه علمیه درس خواند. روحانی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و سوم فروردین ۱۳۶۶، در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۴ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

به گزارش نوید شاهد قزوین:

وصیت نامه شهید محمد‌حسین ابراهیم‌زاده‌چگینی

از مرگ ما، عبرت بگیرید

قضا و قدر حق تعالی چنین است که هر دم از گذر، رهگذری عبور کند.

پدران، مادران، آشنایان و رفقا رفتند و اکنون نوبت من است. من هم باید بروم؛ همانگونه که گذشتگان رفتند و آیندگان نیز خواهند رفت.

هان، ای پدر! مادر! خواهران! برادرم! و تمامی آشنایان! آگاه باشید؛ همانگونه که مرگ مرا دریافت، نوبت شما هم خواهد رسید. بر پیکر بی روحم خوب بنگرید. همان کسی که روزی مغرور بود و به خود می بالید و چنان از مرگ غافل بود که گویا حیات ابدی دارد و هرگز نخواهد مُرد، ببینید که امروز چگونه بی تحرک قرار گرفته است؛ گویا اصلاً موجودی نبوده و یا اصلاً شخصی به اسم «حسین ابراهیم زاده» به دنیا نیامده است، تا از دنیا برود؛ پس، از مرگ من و امثال من درس عبرت بگیرید و خود را برای زندگانی آخرت -که خدا امر نموده است- آماده کنید؛ زیرا شما نیز روزی همانند تمامی گذشتگان، از این معبر، عبور خواهید کرد.

اما من در این چند روزه ی دنیا سخت اشتباه نموده، همه ی عمرم را در عصیان و نافرمانی از اوامر و نواهی حق تعالی به سر بُردم و روزی نشد که خود را بنده ی مولا بدانم.

وای بر منِ از خود راضی که لحظه ای احساس بندگی مولا را ننمودم.

حال چگونه می شود که مولا مرا عبدِ خود به حساب آورد؟ مگر از روی رحمتش.

پس بار پروردگارا! به حق محمد(ص) و آلش، از تمام گناهانم درگذر و مرا جزو عباد صالح خود به حساب آور، که: «ان الله غفور رحیم».

حال که من رفتم و دیدید که چیزی جز عمل ناصالح با خود نبردم؛ شما سعی کنید به هنگام عبور از معبر دنیا به عُقبی، کوله باری از عمل صالح داشته باشید.

غفورا! محمدحسینت در دنیا، همیشه به فردا امید داشت، که این همه گناه نمود، که سرانجام آن فردا نیز سر رسید و عمل صالحی را به پایان نرساند؛ پس رحیما! به پهلوی شکسته ی فاطمه(س) در فردای قیامت به او رحم کن و مال التجاره اش را قبول نما.

بارالها! رفقا رفتند و فراقشان مرا می آزارد؛ پس فراقم را به وسیله ی «شهادت» به وصال مُبدّل گردان.

معبودا! ایمانی عطا کن، که هنگام امتحانت پایم نلرزد. خالقا! حال که خریدار تویی و فروشنده ی اموال و انفس من، چه معامله ای از این والاتر؟!

ای کاش در عوض همین مال کم، جان فراوان داشتم، تا فدای دینت کنم.

غفورا! حال که غفران کار توست و گناه کار من، به رحیمی ات قسم می دهم که بر عبد عاصی خود رحم کن.


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده