خاطره ای خواندنی از شهید عباس بابایی
در حالی که از درون می‌سوختم، دستی بر سر پسر شهید عباس بابایی کشیدم و گفتم: پدرت چقدر آقا بود! سپس بی‌اختیار اشک از دیدگانم جاری شد...

به گزارش نوید شاهد قزوین،شهید عباس بابایی، چهارم آذر ۱۳۲۹، در شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش اسماعیل و مادرش فاطمه نام داشت، تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند، سرلشکر خلبان بود، سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. این شهید بزرگوار پانزدهم مرداد ۱۳۶۶، با سمت فرمانده اطلاعات ـ عملیات در سردشت توسط نیروهای عراقی هنگام پرواز بر اثر اصابت گلوله ضدهوایی به گردن، سینه و دست، شهید شد و مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است


خاطره ستوان حسین حبیبیان همرزم سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی:

از جبهه که به پایگاه برگشتم، تیمسار بابایی از تهران تماس گرفتند و خواستند تا به بیمارستان بروم و در کنار خلبان مجروحی که به تازگی هواپیمایش در حین عملیات دچار سانحه شده بود، باشم. چند شب این کار ادامه داشت؛ تا اینکه یک شب وقتی از بیمارستان به خانه آمدم، همسرم رو به من کرد و گفت: حسین! تو که پول نداری، این همه گوشت و مرغ و میوه را از کجا خریده‌ای؟ مگر یخچال ما چقدر جا دارد؟

من ابتدا فکر کردم با من شوخی می‌کند؛ ولی وقتی چشمم به صندوق میوه و کارتن تخم‌مرغ، که هنوز در راهرو خانه بود افتاد، دریافتم که او شوخی نمی‌کند. با شگفتی پرسیدم. اینها را چه کسی آورده؟ گفت: یعنی خودت نمی‌دانی؟ گفتم: خدا شاهد است که نمی‌دانم. گفت: آقایی اینها را آورد و گفت که اینها را حسین آقا داده‌اند.

به فکر افتادم که چه کسی ممکن است این کار را کرده باشد. چون در آن زمان مسئول امور قضایی پایگاه بودم، با خود اندیشیدم که نکند خدای نکرده کسی خواسته باشد به من رشوه بدهد. گاهی هم فکر می‌کردم نکند اشتباهی به خانه ما آورده‌اند. سرانجام ساعتها گذشت؛ ولی فکرم به جایی نرسید.

هوا گرم بود؛ به ناچار گوشت، مرغ و تخم‌مرغها را به فریزر خانه همسایه بردیم در آن زمان همشیره و خواهر خانمم که همسرانشان در جنگ به شهادت رسیده بودند، سرپرستی نداشتند و نزد ما زندگی می‌کردند؛ به همین خاطر پس از گذشت مدتی کوتاه همه آنها مصرف شد.

چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان خبر جانگداز شهادت تیمسار بابایی به ما رسید. من به همراه افرادی از پرسنل پایگاه اصفهان به قزوین رفتیم. روز سوم شهادت عباس بود که محمد، پسر کوچک عباس، از فقدان پدر بی‌تابی می‌کرد؛ به همین خاطر من همراه با آقای عظیم دربندسری، او را سوار ماشین کردیم و در شهر می‌گشتیم تا شاید او آرام بگیرد.

مقداری راه که رفتیم، عظیم گفت: آقای حبیبیان! مطلبی هست که تا به حال برایت نگفته‌ام؛ ولی حالا پس از شهادت عباس می‌گویم تا بدانی که او چقدر به تو علاقه داشت.

او گفت: یک روز که از تهران به اصفهان می‌آمدیم. عباس به من گفت که برو خانه حبیبیان و به او بگو بیاید پایین کارش دارم. من به منزل شما آمدم؛ ولی شما نبودید. گفتم که حبیبیان به دستور شما رفته بیمارستان نزد خلبان مجروح؛ ولی خانه ایشان خیلی شلوغ بود.

او گفت: منظورت چیست؟ گفتم: بنده خدا میهمان زیادی دارد و بچه‌اش را هم تازه عمل کرده‌اند. بابایی کمی فکر کرد و گفت: حبیبیان با این حقوق کم چه می‌کند؟ سپس به همراه او به سوپر پایگاه رفتیم و آن گوشت و مرغ‌ها را که دیدی عباس خرید و به خانه شما فرستاد.

با گفته‌های دربندسری، در حالی که از درون می‌سوختم، دستی بر سر پسر عباس کشیدم و گفتم: پدرت چقدر آقا بود! سپس بی‌اختیار اشک از دیدگانم جاری شد.

 .

منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده