دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۳۶
«در عملیات کربلای 4 به شدت مجروح شدم، معاون تیم عملیات قایق ما با مشاهده سرازیر شدن خون از جمجمه‌ام و تکان آخر سرم فکر می‌کند که من شهید شدم به همین دلیل پلاک مرا برمی‌دارد و تحویل معراج‌الشهدا می‌دهد...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات خواندنی شهید زنده "مرتضی شعبانی" است که تقدیم حضورتان می‌شود.
 

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، مرتضی شعبانی از جانبازان عملیات کربلای 4 است که خبر شهادتش به همه می‌رسد و برایش عزاداری می‌کنند ولی بین او و خدایش حرف‌هایی رد و بدل می‌شود که پرودگارش عنایتی کرده و دعایش را مستجاب می‌کند تا زنده بماند و ماند.
آنچه در ذیل آمده است نتیجه یک گفت‌وگوی صمیمانه خبرنگار نوید شاهد استان قزوین با این شهید زنده است تا به رمز زنده ماندنش پی ببریم و بیشتر با ایشان و رشادت‌های جانبازان در هشت سال دفاع مقدس آشنا شویم که در ادامه بخوانید.
- نوید شاهد استان قزوین: خودتان را معرفی کنید و بفرمایید اولین بار چه سالی عازم جبهه شدید؟
- شعبانی: مرتضی شعبانی متولد 1344 هستم، سال 1363 داوطلبان به جبهه اعزام شدم. البته اولین بار دوم دبیرستان بودم که با ترفندی به لشگر 16 زرهی برای آموزش رفته و به فرماندهی شهید ناصر انجیرانی به جبهه‌ها رفتم که مرحوم پدرم از طریق مدیریت دبیرستان مطلع شد و چون در آن زمان برادرم به سربازی رفته بود مسئولان پادگان را قانع کرد که من را به منزل برگرداند و در نهایت مرا با حالت گریان به خانه آورد.
- نوید شاهد استان قزوین: در کدام عملیات به مقام جانبازی نایل شدید؟
- شعبانی: سال 1365 در عملیات کربلای 4 با قطع پای راست و تیری که به جمجمه و کتف راستم اصابت کرد به مقام جانبازی 70 درصد نایل شدم.

- نوید شاهد استان قزوین: از مجروحیتان بگویید و ماجرای جانبازی را برایمان تشریح کنید.
- شعبانی: ما در شب عملیات کربلای 4، عملیات آب خاکی غواصی داشتیم، دشمن به دلیل دیدی که نسبت به قایق ما پیدا کرده بود، قایق را مورد اصابت موشک‌ قرار داد و پای راست من قطع شد، مطمئنا کسی که پا نداشته باشد جنگیدن برایش سخت و مشکل می‌شود به همین دلیل تصمیم گرفتم، برگردم.
به سختی تا مرز دهانه خلیج آمدم و آب هم تقریبا 11 متر جز و مد داشت در حین حالی که داشتم می‌آمدم دشمن از پشت مرا زیر نظر داشت و خمپاره‌ای شلیک کرد و این بار دست چپم مورد اصابت قرار گرفت.
- نوید شاهد استان قزوین: با قطع پای راست و مجروح شدن دست چپ در آن شرایط سخت چگونه خودتان را نجات دادید و زنده ماندید.
- شعبانی: شرایط سختی بود با داشتن یک دست و یک پای سالم به تنهایی خودم را بعد از تقریبا 12 ساعت به مرز ایران کنار اروندرود رساندم، 48 ساعت زمین‌گیر و گرفتار بودم. در اینجا به هر کسی حس خاصی دست می‌دهد و من هم در آن لحظات احساس کردم که دیگر آخرهای عمرم است به همین دلیل با خدای خودم حرف می‌زدم و گفتم "پروردگارا! من برای مردن نیامده بودم، می‌خواهم بمانم، زندگی کنم، کمک حال خلق خوب خدا باشم، دست‌گیر باشم و پاگیر نباشم".
و خدا هم عنایتی می‌کند و دعای مرا مستجاب کرد و من ماندم البته بعد از گذراندن مراحل سخت که از جمله آنها 19 بار اتاق عمل رفتم و اکنون هر چه در توان دارم و از دستم بر می‌آید برای خلق خدا انجام می‌دهم.
- نوید شاهد استان قزوین: در قایقی که شما جانباز شدید وقتی فهمیدید در دید دشمن هستید چه کار کردید، برای همرزمانتان چه اتفاقی افتاد؟
- شعبانی: زمانی که فهمیدیم در دید دشمن هستیم و خمپاره به سمت ما می‌آید شروع کردیم آیه " و جعلنا من بین ایدیهم سدا من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون" خواندن تا چشم‌های دشمن ما را نبیند و کور شود. خواندن این آیه در جبهه‌ها واقعا دیدگان دشمن را کور می‌کرد.
در قایق ما رزمندگانی از جمله بهروز صالحی و امیر باقریان بودند که بعد از اصابت خمپاره به شهادت رسیدند.
- نوید شاهد استان قزوین: از شهیدان بهروز صالحی و امیر باقریان برایمان بگویید، آنها را می‌شناختید.
- شعبانی: بله می‌شناختم. بهروز صالحی و امیر باقریان از نظر سنی از من کوچکتر بودند به همین دلیل برادران این شهدا، شب عملیات کربلای 4، آنها را به من سپرده بودند و گفتند: "جان تو و جان برادرانمان" که سرنوشت طور دیگری رقم خورد، آنها شهید شدند و بعد از چندین سال استخوان‌های بدنشان را آوردند و من ماندم.
مسیرمان در خواب با شهید مقدم دو تا شد!
- نوید شاهد استان قزوین: بعد از اینکه مجروح شدید شما را برای مداوا به بیمارستان بردند، از بیمارستان برایمان بگویید.
– شعبانی: من 7 - 8 ساعت در بیمارستان تجریش بیهوش بودم بعد از اینکه به هوش آمدم کسی اطرافم نبود بعد از مدتی برادرم علیرضا آمد و گفت: فردی به نام حمید مقدم برای ملاقات شما آمده بود ولی شما بیهوش بودید به من گفت که به شما بگویم قولت یادت نرود، الوعده وفا!.
نوید شاهد استان قزوین: شما چه قولی به حمید مقدم داده بودید؟
- شعبانی: شب عملیات کربلای 4 خواب دیدم با حمید مقدم در باغی قدم می‌زنیم، میوه می‌چینیم و می‌خوریم ولی بعد از پیمودن مسافتی، مسیرمان دو تا شد به حمید گفتم: "حمید رفیق نیمه راه نشو بیا با هم برویم" گفت: انتهای مسیر به هم می‌رسیم ولی اکنون هر کسی راه خودش را برود که در این لحظه من برای نماز صبح بیدار شدم.
خوابم را برای حمید بازگو کردم و ایشان به من گفت خوش به حالت پس شما زودتر از من شهید می‌شوید ولی قول بده شفاعت من را بکنید.
فردا بعد از عملیات کربلای 4 که خبر شهادت من را به مقدم داده بودند، ایشان 10 و 15 نفری که در گردان زنده مانده بودند، جمع کرده و مراسم عزاداری و سینه‌زنی برای من و دیگر شهدا برپا کرده بود. بعد از اینکه فهمیده بود من زنده هستم برای ملاقاتم به بیمارستان آمده بود که من بیهوش بودم و او را ندیدم.
- نوید شاهد استان قزوین: بالاخره حمید مقدم به ملاقات شما آمد؟
- شعبانی: بعد از گذشت 2 روز بستری در بیمارستان، جعفر باقریان برادر شهید باقریان به ملاقاتم در بیمارستان آمد بعد از احوالپرسی گفت خبر دارید از رزمنده‌های عملیات کربلای 5 که بلافاصله بعد از عملیات کربلای 4 انجام شد.
گفتم خبری ندارم گفت خیلی از رزمنده‌ها شهید شدند گفتم چه کسانی شهید شدند گفت همه بچه‌هایی که از عملیات کربلای 4 زنده مانده بودند از جمله حمید مقدم شهید شدند. با شنیدن این خبر گفتم خوابم درست تعبیر شد و مسیرم از شهید مقدم جدا شد، او رفت و من ماندم.
همه فکر کردند شهید شدم
- نوید شاهد استان قزوین: چرا رزمنده‌های گردان فکر می‌کردند شما شهید شدید؟
- شعبانی: حسین منصوری( بنده از زمان تحصیلات ابتدایی ایشان را به نام منصور می‌شناختم) معاون تیم عملیاتی قایق بود، وقتی ما مورد اصابت آرپی‌جی 11 قرار گرفتم، ایشان با مشاهده سرازیر شدن خون از جمجمه من و تکان آخر سرم فکر می‌کند که من شهید شدم به همین دلیل پلاک مرا برمی‌دارد و به معراج‌الشهدا تحویل می‌دهد به همین دلیل خبر شهادت من به رزمنده‌های گردان می‌رسد و آنها فکر می‌کنند که شهید شدم. حتی خبر شهادتم را جواد آقاساوجی که همسایه قدیمی ما بود با حضور در مغازه پدرم به ایشان داده بود و خانواده نیز فکر می‌کردند من شهید شدم.
این گفت‌وگو ادامه دارد...
 گفت‌وگو از زهرا محبی

مادر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده