«پرسیدم: قمقمه‌ات را چرا آب نمی‌کنی؟ گفت برای چه پر کنم، من مطمئنم که به خوردن آب نمی‌رسم ...» متن کامل این خاطره‌ خواندنی را همزمان با سالروز شهادت شهید "قاسم شکیب‌زاده" در نوید شاهد بخوانید.

به خوردن آب نمی‌رسم

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، شهید قاسم شکیب‌زاده، یکم خرداد ۱۳۴۶ در شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش اصغر، کشاورزی می‌کرد و مادرش طاهره نام داشت. این شهید گرانقدر دانش‌آموز سوم راهنمایی بود، از سوی بسیج در جبهه حضور یافت، بیستم اردیبهشت ۱۳۶۱ در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد و مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

به خوردن آب نمی‌رسم

حسن ستاری همرزم شهید قاسم شکیب‌زاده:
چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی‌دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم.

از قزوین که حرکت کردیم، تقریباً ۲ ساعت بعد توی یکی از پادگان‌های آموزشی تهران بودیم، پس از یکی، دو روز، عازم اهواز شدیم، دو سه روزی هم توی پادگان امیدیه منتظر بودیم که برای عملیات به خط برویم. غروب بود، شام را زودتر دادند،‌ گفتند بعد از خوردن غذا آماده رفتن شوید.

غذا را خورده و نخورده شروع به توزیع تجهیزات کردند، همه به صف شدیم، فرمانده آمد، هر چه که باید می‌گفت، گفت، تاکید بر چک کردن تجهیزات بچه‌ها داشت و اینکه حتما قمقمه‌هاتون را پر آب کنید،‌ چرا که منطقه عملیاتی بیت‌المقدس توی دشت است و از آب خبری نیست.

از قزوین که راه افتادیم، ‌یک لحظه از قاسم غافل نبودیم، پرسیدم: قمقمه‌ات را چرا آب نمی‌کنی؟ گفت برای چه پر کنم، من مطمئنم که به خوردن آب نمی‌رسم. تعجب کردم، راستش اصلا نفهمیدم چی می‌گوید، آماده رفتن شدیم.

ساعت ۱۲ شب بود که به منطقه عملیاتی رسیدیم، بچه‌ها خُرد و خسته بودند، راه زیادی را پیاده‌روی کرده بودند و اصلا هم اجازه نداشتند که سر و صدا کنند، چرا که دشمن در کمین بود و همین نزدیکی‌ها شب که از نیمه گذشت،‌ ما با خاکریز عراقی‌ها فقط یک کیلومتر فاصله داشتیم، بایستی این مسیر را خیلی آرام و بی‌صدا می‌رفتیم تا به خاکریز دشمن رسیده و آنها را غافلگیر کنیم.

برای حرکت فقط منتظر یک اسم رمز بودیم و یک فرمان یا زهرا(س)؛ فرمانده آمد، دلیلش را نگفت اما فقط گفت، سریع به سمت خاکریز دشمن حرکت کنید و صدای تکبیر و یا زهرا(س) را یک آن قطع نکنید.

ما هم، سراپا گوش‌، حرکت کردیم، اما دشمن تا بن دندان مسلح خیلی سریع ما را یافت و گلوله و منور بود که به سر و روی ما می‌ریخت، راستش یک آن کنارم را نگاه کردم، دیدم از قاسم خبری نیست، ‌فرصت جستجو هم نبود، پیش می‌رفتیم، البته همه به صورت خزیده، چرا که از تیر مستقیم دشمنان در امان باشیم.

همه بچه‌ها، سینه‌خیز حرکت کردند، هر چند لحظه‌ای رگباری زمینی به سوی بچه‌ها می‌آمد، رزمنده‌ای را مورد هدف قرار می‌داد و ما نمی‌دانستیم که این گلوله‌ها که مثل مار روی زمین می‌خزد از کجا می‌آید؟ حدود ۵۰ متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم، به گودال بزرگی رسیدیم که دیدم یک ضد هوایی چهاررول داخل آن است و از طریق این اسلحه است که بچه‌ها را زمینی نشانه می‌رود.

با اسلحه که در مقابلش ایستادم، یک سرباز جوان عراقی از پشت اسلحه درآمد در حالی که پارچه سفیدی به دست داشت، مرتب التماس می‌کرد که او را نکشم. تا من به خود بیایم حدود ۲۰ رزمنده دور گودال جمع شده و با اسلحه به طرف او نشانه رفته بودند.

در همین حال مشاطان رسید و ‌گفت: بچه‌ها دست نگهدارید. من که خیلی ناراحت بودم گفتم: چرا دست نگهداریم،‌ او بچه‌های ما را قتل و عام کرده، باید او را به سزای اعمالش برسانیم، هر کاری که کردیم، مشاطان اجازه نداد و گفت: چون او تسلیم شده، بایستی اسیر گرفته، به عقب بفرستیم و همین کار را هم کردیم.

من داشتم داخل گودال را می‌دیدم که پر از پوکه‌های خالی از فشنگ بود، یک آن به یاد قاسم افتادم، دور و برم را نگاه کردم، او را ندیدم، سریع به دنبالش رفتم، شاید سی، چهل متری بیشتر نرفته بودم که پورزشگی را دیدم که بالای سر قاسم نشسته است و من هم که نای راه رفتن را نداشتم، نشستم.

یکی از گلوله‌های همین اسیری که چند لحظه قبل برده بودند، درست خورده بود به پهلوی قاسم و او هم خیلی آرام دراز کشیده بود. جلو رفتم، قمقمه‌اش را دیدم که خشک، خشک است و صدایش دوباره در فضای سرخ و سوزان جنوب پیچید که من به خوردن آب نمی‌رسم!

منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین

مادر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده