بمباران دشمن به اندازه‌ای گوش خراش بود که فکر کردیم بیمارستان را زدند
خاطرات امدادگر جبهه «مریم قزوینی»؛

بمباران دشمن به اندازه‌ای گوش خراش بود که فکر کردیم بیمارستان را زدند

چند بار بمباران دشمن به اندازه‌ای گوش خراش بود که ما فکر کردیم بیمارستان مورد اصابت قرار گرفته است. شتابان خود را از خوابگاه بیرون انداختیم و مشاهده کردیم که دقیقا چند متری ساختمان را زده‌اند....» ادامه این خاطره از زبان «مریم قزوینی» از زنان امدادگر استان قزوین در دوران هشت سال دفاع مقدس را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
در مشکلات به پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» پناه می‌آوردیم

در مشکلات به پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» پناه می‌آوردیم

«از آن روزی که سپاه در قزوین تشکیل شد و ماموریت‌های مختلف برای سپاه پیش آمد؛ چه در کردستان و چه در دوران هشت سال دفاع مقدس، آیت‌الله باریک‌بین انصافا به عنوان یک عزیز بزرگوار و پدر، همه‌ی ما‌ها را زیر بال و پر خودشان می‌گرفتند. یعنی ما واقعا در مشکلات، گرفتاری‌ها و سختی‌ها پناه به ایشان می‌آوردیم ...» ادامه این خاطره را از آیت‌الله باریک‌بین پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهید «حجت‌الله صنعتکارآهنگری‌فرد» خیلی ساده بود

شهید «حجت‌الله صنعتکارآهنگری‌فرد» خیلی ساده بود

«خیلی ساده بود با لباس رزمندگی سر سفره عقد نشست من به او گفتم لباست را عوض کن. اما او گفت نه با همین لباس بهتر است این لباس. لباس زندگی ماست ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید «حجت‌الله صنعتکارآهنگری‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
نقش قزوین در سرکوبی طرف‌داران بنی‌صدر
برگی از خاطرات؛

نقش قزوین در سرکوبی طرف‌داران بنی‌صدر

«مردم شریف‌آباد در سرکوبی طرف‌داران بنی‌صدر در قزوین نقش بسزایی داشتند. آن‌گونه که به یاد دارم وقتی ‌که ما در شریف‌آباد جمع شدیم تا برای سرکوبی طرف‌داران بنی‌صدر به قزوین برویم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید «رجبعلی بهتویی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
تکراری نبودن مفاهیم
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

تکراری نبودن مفاهیم

«یکی از روش‌های بیان موضوعات در جلسه‌های تفسیر قرآن که توسط شهید چگینی انجام می‌شد تکراری نبودن مفاهیم و موضوع‌های مطروحه به‌نحوی که دیگران از شنیدن آن خسته نشوند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات معلم شهید «قدرت‌الله چگینی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
دست‌های پیرمرد را بوسید

دست‌های پیرمرد را بوسید

«حاج‌آقا به محض اینکه نزدیک پیرمرد شد دست‌های او را که بر اثر کار زیاد همانند ورق سنباده شده بود را گرفت و بر روی لبانشان گذاشتند و بوسیدند ...» ادامه این خاطره از «سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
ماه رمضان و خبری از پیدا شدن پسرم
مادر شهید «سید علی‌اکبر حاج سیدجوادی»؛

ماه رمضان و خبری از پیدا شدن پسرم

«ماه رمضان بود ظهر رسیدم خانه. تا در را باز کردم دیدم تلفن زنگ می‌زند یک پشت خط گفت حاج خانم ناراحت نمی‌شوید گفتم برای چی گفت آقا مصطفی پیدا شده ...» ادامه این خاطره از شهید «سید علی‌اکبر حاج سیدجوادی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

عشق شهید «مصطفی حق‌شناس» به امام

«ایشان صددرصد معتقد به جوانب مختلف شخصیت امام توجه داشت محال بود حرفی از معمار انقلاب اسلامی زده شود و شهید حق‌شناس به ایشان ابراز عشق و علاقه نکند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصطفی حق‌شناس» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
منافقین از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند
برگی از خاطرات جانبازان؛

منافقین از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند

«منافقین هم با تکیه بر این ضعف کارگران از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند و با شعار نان، مسکن و آزادی برای خود بازار گرمی می‌کردند. همان‌طور که همه می‌دانید منافقین چیزی برای ارایه به هواداران خویش نداشتند و با توجه به جو مذهبی حکم‌فرما بر آن زمان لحاظ ایدئولوژیک کم می‌آوردند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز سرافراز «عمران ثقفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد

نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد

«اگر در منطقه هم بودیم نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد من که در جریان میزان وابستگی او به آب بودم. یک روز پرسیدم شما که شما این‌قدر به آب وابسته‌اید چطور روزه می‌گیرید؟ می‌گفت خدا خودش کمک می‌کند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
بعدی 3 4 5 6 قبلی