وقتی ساک‌ها را داخل کانتینر گذاشتم فرمانده گردان گفت:«هر کدام ما سالم برگشت ساک دیگری را به خانه ببرد». شب عملیات فرا رسید. نزدیک خط عملیات که همان خط قبل از جزایر مجنون بود. نیروها پشت خاک‌ریزی مستقر شدند و بعد... ادامه این خاطره از شهید «مهدی شالباف» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
ساک چه کسی برخواهد گشت؟
به گزارش نوید شاهد استان قزوین، شهید مهدی شالباف، هفتم بهمن ۱۳۴۱ در شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش علی، میوه و تره‌بار فروش بود و مادرش اقدس نام داشت و تا پایان دوره متوسطه درس خواند. این شهید بزرگوار  به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت، هفتم اسفند ماه سال ۱۳۶۲ با سمت فرمانده گردان امام‌رضا(ع) در جزیره مجنون عراق و در عملیات خیبر به شهادت رسید، پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۵ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش ابوالقاسم نیز به شهادت رسیده است.
مرتضی شالباف همرزم شهید مهدی شالباف:
ما با مهدی در یک گردان مشغول انجام وظیفه بودیم. یکی دو روزی مهدی را ندیده بودم. پیش خودم گفتم حتما شناسایی رفته است. حدسم درست بود آمد و به من گفت:«مرتضی شنا بلدی؟». گفتم«یه کاریش می‌کنم».
فردای آن روز گفت:«ساکت را چه کردی؟» گفتم:«دادم تعاون» گفت:«برو بگیر بیار بگذاریم داخل کانتینر». من وقتی ساک‌ها را داخل آن گذاشتم مهدی گفت:«هر کدام ما سالم برگشت ساک دیگری را به خانه ببرد».
در عملیات قبلی دست چپ مهدی از ناحیه کتف جانباز شده بود که اصلا کارآیی نداشت و من پیش خودم ناراحت شدم و گفتم این آخرین عملیات است که با مهدی هستم.
شب عملیات فرا رسید. دستور دادند کلیه نیروها با تجهیزات کامل بعد از نماز مغرب و عشاء در محوطه لشکر به خط شوند. همه نیروهای بسیجی و پاسدار حاضر بودند.
یادم نمی‌رود که از طرف صدا و سیما برای تهیه گزارش داخل بچه‌ها دنبال فرمانده گردان می‌گشتند. آمدند نزد مهدی شالباف که مصاحبه داشته باشند. ایشان گفتند:«بنده حرفی برای گفتن ندارم. وقت کم است».
کل نیروهای ما را سوار بر ماشین‌ها کردند. بردند نزدیک خط عملیات که همان خط قبل از جزایر مجنون بود. نیروها پشت خاک‌ریزی مستقر شدند و بعد فرمانده گردان یعنی شهید مهدی شالباف گروهان به گروهان برای بچه‌ها نقشه عملیات را توجیه کردند که هر گروهان وظیفه‌اش را بداند.
فردا صبح حدود ساعت 9 صبح سوار بر قایق‌های بادی شدیم و به طرف جزایر مجنون حرکت کردیم. هنوز عملیات  شروع نشده بود، قرار بود ما از آبراه‌های خودمان به طرف جزیره برویم که یک مسافت 12 الی 13 کیلومتره پر از نیزار بود.
برای نماز ظهر و عصر به یک محوطه آبی رسیدیم قایق‌ها را نزدیک هم آوردیم از آب زیر قایق‌ها وضو گرفتیم و نماز ظهر و عصر را خواندیم. به طرف جزیره حرکت کردیم و تا حدود ساعت 11 الی 12 شب رسیدیم که عملیات آغاز شد.
دو روز بعد داخل سنگر نشسته بودم. پشت سرم را نگاه کردم دیدم مهدی بالای سرم ایستاده. گفت:«چطوری؟» گفتم:«خوبم» گفت:«کاری نداری؟» گفتم «نه» دستی تکان داد و آخرین حرفش را به من زد و گفت یا علی و خداحافظ.
بعدازظهر همان روز مهدی به شهادت رسید. هنوز هم حسرت خداحافظی آخر بر دلم مانده است. حالا من باید ساکش را با خود برمی‌گرداندم.
منبع: کتاب خاکریز(گزیده خاطرات دفاع مقدس استان قزوین)
مادر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده