قسمت نخست خاطرات شهید «علی عربی»
مادر شهید «علی عربی» نقل میکند: «زیارت عاشورا و زیارت امیرالمؤمنین را خیلی زیاد میخواند. صبح جمعه هر هفته حتی بعد از ازدواجش که میآمد سمنان، میرفتیم مسجد المهدی دعای ندبه. فکر میکنم به خاطر توجه زیادش به این دعاها بود که خداوند شهادت را نصیبش کرد.»
کد خبر: ۵۵۸۶۳۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۵
«دوستم گفت یکی از کفشهای شما نیست. شما کفشهای مرا بپوشید تا من کفش شما را پیدا کنم. من خندهای کردم که: حسن جان من که یک پا بیشتر ندارم و به همین دلیل باید یک عدد کفش باشد ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات جانباز «احمد فنودی» است که تقدیم حضورتان میشود.
کد خبر: ۵۵۸۶۲۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۵
برگرفته از نامههای دفاع مقدس؛
«امامخمینی به مردم مستضعف و مردم ایران، درس انسانیت و شرافت آموخت و ملتهای تحت ستم را از خواب غفلت بیدار و هشیار کرد تا زیر بار ظلم و ستم نروند ...» این نامه رزمنده پرویز عطایی طی دوران دفاع مقدس به کامبیز فتحیلوشانی را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
کد خبر: ۵۵۸۶۱۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۵
قسمت دوم خاطرات شهید «یحیی حیدری»
مادر شهید «یحیی حیدری» نقل میکند: «آخرین باری که آمد، خداحافظیاش فرق میکرد؛ جور دیگری شده بود. نگاهش نافذتر بود و افکارش عمیقتر. ظاهراً میخندید، ولی در دلش غم داشت.»
کد خبر: ۵۵۸۶۱۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۵
جانباز حمزهعلی قربانی در بخشی از خاطرات خود می گوید: «در عملیات رمضان دو گردان قزوین وارد عمل شد گردان قدس و گردان شهید دلاک، بهمحض شروع عملیات، گردان شهید دلاک به فرماندهی شهید حسنپور هم از راه رسید ...» ادامه این خاطره از جانباز «حمزهعلی قربانی» را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
کد خبر: ۵۵۸۵۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
خواهر شهید «رضا اشرفی» نقل میکند: «رضا گفت: من هم دوست دارم آبجی کوچولوم درس بخونه، اما بیشتر دوست دارم که او نماز بخونه و موهاشو زیر روسری بذاره تا کسی نبینه.»
کد خبر: ۵۵۸۵۸۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
برگی از خاطرات
«رزمندگان بسیاری از پایگاه و کارخانه به جبههها میرفتند و من هم عجیب علاقمند شده بودم که بروم جبهه، به همین دلیل طاقت نیاورده و با وجود اینکه همسرم 6 ماهه باردار بود و به سختی او را راضی کردم، اول دی ماه سال ۱۳۶۰ و برای اولین بار از طریق بسیج کارخانجات عازم جبهه شدم ...» ادامه این خاطره از آزاده و جانباز «عزیزالله فرجیزاده» را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
کد خبر: ۵۵۸۵۸۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛
پدر شهید «فخرالدین فلکنازی» میگوید: «شهید اخلاق خیلی خوبی داشت، با همه صمیمی بود مخصوصا با من و مادرش. داشتم تلویزیون نگاه میکردم که شبکه خبر به صورت زیرنویس نوشته بود که حادثهای در رزمایش رخ داده است و 19 نفر شهید شدهاند، در آن لحظه حدس زدیم که احتمالا یکی از شهدا پسرمان باشد.»
کد خبر: ۵۵۸۵۸۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
قسمت نخست خاطرات شهید «یحیی حیدری»
دوست شهید «یحیی حیدری» نقل میکند: «ماشین تدارکات آماده رفتن به نقاط آزاد شده گردید. قبل از برخورد با مین بچهها فوراً خود را به بیرون پرت کردند و گرفتار رگبار نیروهای کومله شدند و به شهادت رسیدند.»
کد خبر: ۵۵۸۵۷۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
خاطرات شفاهی همسر شهید؛
همسر شهید "محمد هراتی" در توصیف همسرش گفت: «او بسیار مومن و با اخلاق بود. در دوران انقلاب در همه راهپیمایی ها شرکت می کرد. چهار سال از ازدواج ما نگذشته بود که به جبهه رفت و به شهادت رسید.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۳۰
خاطرات شفاهی همسر شهید؛
همسر شهید "مجتبی حسینی" در خاطرات ی از همسر شهیدش گفت: «روزی که مجتبی میخواست به جبهه برود من به او یادآور شدم که بچههایش کوچک هستند و بدون حضور او نمیتوانم از عهده مراقبت آنها بر بیایم اما مجتبی تصمیمش را گرفته بود و ما را به خدا سپرد و رفت.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۰۲
خاطرات شفاهی همسر شهید؛
خانم شریفی همسر شهید "غلامرضا محمدی" در خاطرات ی از همسر شهیدش گفت: «سال 1364 به خواستگاری من آمد و بعد از دو ماه ازدواج کردیم. او بسیار خوب و مهربان بود، بعد از تولد اولین فرزندم هرچه اصرار کردیم حالا به جبهه نرو قبول نکرد. از دیدن فرزندش بسیار خوشحالی می کرد. میخواست عکس یادگاری از خودش و فرزندش داشته باشد که نشد و باید میرفت و دیگر هرگز بازنگشت.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۲۳
خاطرات شفاهی همسران شهدا؛
حمیده سادات شاه سیدی همسر شهید "سید عاسم موسوی" در خاطرات ی از همسر شهیدش گفت: «من دختری بودم که خیلی دوست داشتم به جبهه بروم. دلم میخواست حداقل همسر جانباز شوم تا کمکی باشم. همه خواستگارها را رد میکردم و فقط میخواستم با جانباز ازدواج کنم تا اینکه سید عاسم به خواستگاری ام آمد.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۲۳
خاطرات شفاهی همسران شهدا؛
صدیقه رضایی همسر شهید "داود کاظمی" در خاطرات ی از ایشان گفت: «زمان سربازی اش مصادف با دفاع مقدس گردید که دو سال از ازدواجمان می گذشت. شب عملیات از قطار جامانده بود خیلی تقلا می کرد تا اینکه قطار دیگری آمد و با آن رفت و شهید شد.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۴
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛
حاج حسین پدر شهید "الیاس محمدی" در خاطرات ی از فرزند شهیدش گفت: «الیاس بسیار مودب و باوقار بود، به سن جوانی که رسید به ما خیلی احترام میگذاشت. به عضویت بسیج درآمده بود و شبها به پایگاه میرفت و روزها در مدرسه درس میخواند. وقتی شهیدی میآوردند میگفت من از مادران شهدا خجالت میکشم و برای همین به جبهه رفت.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۰۳
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛
مادر شهید "اسماعیل بیات شهبازی" در خاطرات ی از وصف اخلاق فرزندش گفت: «او بسیار با اخلاق و مهربان بود. به پدر و مادر خود بسیار محبت می کرد و از هیچ کاری برای ما فروگذار نبود.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۸
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛
مادر شهید "اردشیر برخورداری" در خاطرات ی از فرزند شهیدش گفت: «شش ماه به سربازی رفت و گمنام شد. هر اسیری آمد من قاب عکس شهید را برمی داشتم و به بهانه ای به خانه اسرا می رفتم و سراغ گمشده ام را می گرفتم.»
کد خبر: ۵۵۸۵۶۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۴
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛
مادر شهید "ابراهیم داود آبادی" در خاطرات ی از فرزند شهیدش گفت:«ابرهیم خیلی با دیانت و اهل نماز و روزه بود. روزی به اتاق رفته بود و در را روی خودش را بسته بود وقتی داخل رفتم گفت مادر میخواهم وصیت نامه بنویسم. و وقتی من گفتم ان شالله داماد بشوی تو جوان هستی. از من خواست که جز شهادت برای او دعای دیگری نکنم.»
کد خبر: ۵۵۸۵۵۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۸
خاطرات شفاهی جانباز تقی تنها؛
جانباز 70 درصد تقی تنها در خاطرات ی از شلمچه گفت: «همسنگرم شهید مرتضی یاری مورد اصابت خمپاره قرار گرفته بود و طلب آب می کرد. فردی که برای آب رفت او را هم زدند و هر دو پایش قطع گردید. سپس من راهی شدم که من هم آسیب دیدم.»
کد خبر: ۵۵۸۵۵۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۸
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛
«تمام بیمارستانهای صحرایی را هم گشتیم. نبود. جنازه برادرم ناپدید یا بهتر بگویم در خاک کشور خودش مفقود شده بود. رفتیم معراج شهدا. آنجا یک سری جنازههایی بود که ناشناخته بودند. مثلاً پا بود، دست بود، دندان بود و به این شکل، نگاه میکردیم تا شناسایی کنیم ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
کد خبر: ۵۵۸۵۵۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۲۳